گریز آن دو قیر مذابی که دیشب روی قلبم ریخته شد، توانایی هر حرکتی را از من سلب کرد، روی تختم دراز کشیده بودم و در میان خواب و بیداری فکر کردم و تصمیماتی گرفتم، البته کتاب هم خواندم... کتاب سخت خوانی بود، سه نسل که هر یک به نوعی درگیر جنگ و نابرابریهای حاصل از آن شدند. دو بسته آلبالو خشکه و یک بسته آلبالو یخزده خوردم تا بتوانم ادامه دهم... البته که با افت فشار مواجه شدم و به نکبتی برای خودم آب قند درست کردم اما حالم بهتر شد...یکی از تصمیماتی که گرفتم این بود که پروندهی اداپت فرزند را ببندم،
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05
خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم اینجا مطلبی نوشتم در مورد اتفاقاتی که در این چند سال رخ داده... بدون اینکه چیزی از قلم بیفته همه چیز را شفاف نوشتهام... و فردی؟ را بابت رفتارش بازخواست کردهام... یکی از جملاتم این بود *یک روز نقطههایی که اتمام چرا هایم گذاشتهام را بر میدارم، دست انها را میگیرم و میروم و چراها را به جان آن فرد میاندازم و بدون چراها باز میگردم.*
یا در مورد مسائل مالی و شغلیام نیز در خوابم شفاف بودم... تعلیق از دانشگاه، شغل کنونیام ، پرداختهای ماهانهای که دو سال با صلاحدید
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

در خانهی لکلکی مشغول آشپزی هستم... فقط خودم و خواهرجان و مامان متوجه میشوند در این چند کلمه چه میزان شادی نهفته است... خواهر جان ناباورانه میگوید*یعنی تو زز ی خودمون هستی؟ *
بله من زز ی خودمون هستم و دارم به تنظیمات کارخانه باز میگردم...
بعد نوشت. دستپختم را علاوه بر انسانها، تدی (توله سگ همسایه) و حنایی (مرغ پسرک سیه چشم و سیه مو) دوست داشتند.
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05
هفتهای طوفانی در پیش است، عروسی دعوتیم، تولد پسرک سیهچشم و سیهمو است، دهمین سالگرد آقای محمودآبادی است... مقدمات کارها برای هر سه را تقریبا با خواهرجان انجام دادیم و برای هریک برنامهریزیهای لازم را انجام دادیم.مامان رضایت داد برای آقای محمودآبادی مراسم نگیریم ... خودمان و هر فردی دوست داشت سر مزار برویم و بعد هم خیرات بدهیم و فردی را رسمی دعوت نکنیم...
عروسی را که مهمان هستیم و ظاهر مرتب و آراسته و هدیه لازم داریم.اما تولد... برای تولد حدود دو هفته است که مشغولیم ... به جرات میتوانم بگویم
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05
در آیینه که خودم را نگاه میکنم، موهایم دسته دسته سفید شدهاند و چون دو سال بود که کوتاه بودند، سفیدیها به چشم نمیآمد.البته که ناراحت سفید شدن موهایم نیستند اتفاقا میتوانم وسط بحث جدی به موهایم اشاره کنم و با خنده بگویم من این موها را در آسیاب سفید نکردم و بخندم...و ژست دانای کل بگیرم و بگویم *این رشتهها را به نقد جوانی خریداریهام*
اگر روزی تصمیم بگیرم، موهایم را رنگ نکنم، به نظرم زیبا میشوم... زنی با موهای ابری...پینوشت. میگه *انتظارت از پارتنرت چیه؟* میخندم...میگه *زهرمار جدی باش... *
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05
چیزهایی هست که گفتنی نیست، در واقع گوشی برای شنیدنشان نیست، این چیزهای ناگفتنی لزوما ناراحتکننده نیستند... لزوما استرس و پانیک و تروما نیستند... اما هستند، وجود دارند، رسوب میکنند، میشوند جای دندان روی پایین انگشت شست... نق نق و ناله دارم فراوان ! اینجا هم که چاه ویل...پینوشت یک. لوبیا و کینوا، گذاشته بوده بپزه که مثلا سالاد درست کنم که سوخت.
پی نوشت دو. حساب کتاب مالیام بر سر یک اشتباه که مسئولش هم من نیستم و بانک مسئولش هست بهم ریخته و روز بعد باید قبل از شرکت، برم بانک.پینوشت سه. بک ق
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05
آدم حسابی در هفتهی اخیر، به سبب عروسی، تولد و سالگرد، با آدمهای زیادی معاشرت کردم و یادم آمد، من چهقدر از نظر دیگران (نه صرفا از منظر جنسیتی) دوست داشتنی هستم، آدمها به من به دلیل اینکه زهرا هستم، احترام میگذارند، دوستم دارند، از من مشاوره میگیرند، با من در مورد مشکلاتشان گپ میزنند، نظر من برایشان تعیین کننده است، با اصرار مرا به مهمانیها و دورهمیهایشان دعوت میکنند و از من میخواهند با دختران و پسران جوانترشان، وقت بگذرانم و حتی با ایشان به سفر بروم... حتی زنی مهربان و بینهایت
برچسب: نویسنده: آریا رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05